|
دریا امشب چقده دلواپسه
تازه فهمیده تو دنیا بی کسه دل دریایی داره ـ اما چه حیف هیشکی به داد دلش نمیرسه *** میخواد از تنهایی بیچاره در آد از پس کوسه بی ایمون بر آد شاید این حبس قدیمی و خفه خیلی زود...توی همین روزا سر آد *** دریا میخواد همزبون داشته باشه یه رفیق مهربون داشته باشه یه پری مو سیاه رو سفید روی ساحل پیش رو داشته باشه این دو بخش از یک ترانه تازه اس +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 23:12 |
جای خالی پیمان قاسم خانی در مرد دو هزارچهره حسابی به چشم می آمد. مجموعه ای که همه عناصر موفقیت را در خود داشت اما از این پس به دلیل وجود نقص ساده ای، یکی از ضعیف ترین آثار مهران مدیری به حساب خواهد آمد . عدم حضور فردی بعنوان سرپرست نویسندگان یا به زبانی دیگر یک هماهنگ کننده مورد احترام از طرف گروه نویسندگان دراین مجموعه، باعث یک نوع گسیختگی در میان اپیزودهای داستان گردید، از سوی دیگر انتخاب نه چندان موفق قصه ها گاهی باعث این گردید تا احساس کنی، قصد گروه سازنده مرد دو هزار چهره تنها و تنها تولید سریالی برای رفع تکلیف است. این مسئله در شرایطی اتفاق افتاد که مرد دو هزار چهره می توانست یکی از آثار ناب طنز این چند ساله لقب گیرد اما متاسفانه مخاطبین از تماشای چنین اثری محروم ماندند. در کمال تعجب شاهد بودیم که مجموعه در اغلب قسمتها، پای را از اندازه یک سریال معمولی و بی مزه فراتر نگذاشت! آنهم اغلب ناشی از کم مایه بودن متن قسمتها بود. اینکه نویسندگان با موضوعی که می نوشتند اصطلاحاً قاطی نشده بودند. نویسندگان قصه ها را مال خود نکرده بودند و این آفت بزرگی است که گاهی در سینما و تلویزیون ما اپیدمی می شود. اتفاقی که بعنوان مثال در اپیزود فوتبال رخ نداد و این داستان به جذاب ترین بخش مرد دو هزار چهره بدل گردید. نویسندگان با فوتبال ایران و حاشیه هایش به خوبی آشنا بودند و توانستند آن را به خوبی پرداخت کنند، با شما شرط می بندم این پارت از داستان مرد دو هزار چهره حتی بسیار کمتراز سایر قسمتها از نویسندگان انرژی و وقت گرفته است اما تردید ندارم مثلاً درنگارش قصه جادو گر چندین برابر زحمت کشیده شده و آخر هم کار قابل اعتنایی بر روی آنتن نرفته است. گویا قرار شده بود در آخرین ساخته مدیری هر کدام از نویسندگان یک داستان را انتخاب کند و تنها یا مشترک با دیگری، سناریو نوشته شود. این مسئله باعث ایجاد پرش در میان قسمتها شده بود و مدیری تلاش می کرد آنها را به هم بچسباند. در مرد هزار چهره ویا سایر آثار پیشین قاسم خانی و مدیری، وضع به منوال دیگری بود. تیم نویسندگان با هم درباره ماجرا ها فکر می کردند و استراکچر کلی داستان توسط گروه بدست می آمد و در نهایت قسمت ها نوشته می شد. این نقطه برجسته آثار مدیری در مقایسه با سایر آثار طنز تلویزیون محسوب می شد اما جالب اینجاست که مهران مدیری از نقطه قوت همیشگی اش اینبار گزیده شد. در نهایت مدیری در مرد دو هزار چهره تلاش کرد با استفاده از بازیهای متنوع و خوب ضعف اش را بپوشاند که ظاهراً به این مهم نیز دست نیافت.
+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:9 | شاید برای تبریک سال نو چند روزی دیر شده باشه! پنجم فروردین تازه یادم افتاده وبلاگی هم دارم که بدجوری داره متروکه میشه...دلم به حالش میسوزه اینم مثل من روزگارش سخت شده...یادش بخیر بچه که بودم این سیزده روز نوروز مث برق میگذشت و تا چشم بهم میزدی یه پیک مونده بود رو دستت و یه بعدظهر دلگیر روز سیزده بدر...دبستان که میرفتم، عید برام حال و هوای کارتون رابین هود داشت و اومدن دایی مهدی و پروشات و پانته آ از تهران به اهواز...مامانجون از چند ماه قبل عید، ماهی و میگو فریز میکرد واسه عید دایی مهدی...راهنمایی که بودم عید برام شوق ترقه درست کردن با دارت و گوگرد داشت برای چهارشنبه سوری و تکاپوی میزبانی دایی مهدی...عیدهای دوران دبیرستانم از شما چه پنهون زیاد یادم نمی یاد اما دایی مهدی که دیگه پروشات و پانته آ رو شوهر داده بود هنوز عیدها پیش ما بود...مامانجون هم بود...دانشگاه که رفتم دایی مهدی بازنشست شده بود و به قول خودش پول بخور بخواب از بانک سپه می گرفت...مامانجون ذوق میکرد که من خیلیا رو بقول خودش رو سیا کردم و رفتم دانشگاه... و من که عاشق شده بودم، به این فکر میکردم که بالاخره این سبزه های لعنتی سیزده بدر امسال بالاخره من رو به اون میرسونن یا نه...حالا اما عیدها هیچ شباهتی به عید اونوقتا نداره...نه تلویزیون رابین هود میذاره...نه پروشات و پانته آ میان اهواز...نه با دارت و گوگرد سر کبریت ترقه درست میکنم...نه ده سالیه که مامانجون از من سراغی میگیره...نه سبزه گره زدنا جواب داد و نه دیگه دایی مهدی میاد اهواز...دایی مهدی از دو سال پیش توی قطعه 202 بهشت زهرا آروم خوابیده... عیدهای این سالها خیلی بی بخار و بیخود شدن...اَه...این پنج روز اول 88 هم انگار تموم بشو نیست...دقیقه ها و ساعتها، روی اعصابم پیاده روی میکنن اونم با چه حوصله ای...اواخر سال 87 درست مثل روزای آغازش افتضاح بود...پر از تنش و درگیری و غصه...انگار قربونش برم خدا بد فرم پا کرده تو کفش من یکی! این دایی مهدی بی معرفت هم دیگه سراغی از ما نمیگیره...سال نو مبارک
+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 22:39 | شاید، نوشتن درباره مجموعه یوسف پیامبر، آنهم پس از جنجالهایی که در ابتدای پخش این سریال به پا شد، کمی دیر باشد؛ اما معتقدم به یک اثر تلویزیونی باید کمی فرصت داد تا داستان و آدمهایش را به مخاطب بشناساند آنگاه به نقد آن نشست بقیه اش اینجاست +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:40 | امروز یه دوست خوب پیدا کردم...
+نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:35 | خاطراتت را در تنهایی کاشته ام
هرروز بزرگتر شاخ و گلی تازه تر گلدان عمرم را فقط به خاطر تو بزرگتر می کنم تا ریشه هایت عمیق تر شوند +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:9 | حدود ساعت دوازده مقابل در مهمانسرای دانشگاه ترمز می کنم...دکتر مثل همیشه با علاقه و گرم به متصدیان محوطه مهمانسرا مشاوره می دهد که چه رنگی به درهای نرده ای مهمانسرا بزنند...مرا که می بیند، بواسطه شاغل بودنم در شهرداری، می پرسد که نظراتش را تایید می کنم؟...و من تایید می کنم...دکتر معمولا خوش سلیقه است...در موارد اندکی معمولاً به اختلاف سلیقه می رسیم...اصرار می کنم که دکتر بی خیال این در شوید، سوپر استار منتظر است...
بقیه اش اینجاست +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:32 | این روزها که می گذرد، دیگر چند ماهی می شود که حسابی با گل و درخت و چمن قاطی شده ام؛ روی آوردن به رشته تحصیلی ارزشش را داشت. پس از سالها آرامشی عجیب بر زندگی پر تنش و زیگزاگی من حاکم کرده...
آنهم پس از گذراندن سالی که دلهره و درگیری از قبل نوشتن دو مجموعه ترانه مادری و کاراگاهان بیش از همه سالهای زندگی فشار آورد... چند سال پیش وقتی کتاب کوتوله ها و درازهای ابراهیم نبوی را نگاه می کردم، هرگز گمان نمی کردم گذرم روزی به یکی از همان کوتوله ها بیافتد و اصلا اعتقادی نداشتم که چنین آدمهایی باعث آزار حداقل فردی مثل من باشند. نه این که من خیلی آدم هواس جمعی باشم، نه...اساسا زیاد به اطرافم و نگاه اطرافیان به خودم، اهمیت نمی دهم...کار خودم را می کنم...هر کس خوشش آمد، آمد...هرکس هم نه، به درک...اما درگیری های ترانه مادری و کارآگاهان، اثر عجیبی روی من گذاشت...کار که برای من تمام شد...حالم از خواندن و نوشتن بهم می خورد...پنج ماهی، همه چیز را گذاشتم کنار...کتاب و قلم و کاغذ و روزنامه و حتی این لپ تاپ لعنتی یادگار کار با کوتوله را... بی خیال...بگذریم پارسال روزهای خوبی هم داشت که حالا دلم برایشان تنگ می شود...یادش بخیر...پارسال همین روزها، مسئولیت گروه هنر همشهری خانواده را داشتم...خاطرات خوش سال گذشته من...در آن زمستان پر برف و سرد تهران، که میدانم امسال، خبری از آن نیست...به همکاری با جلیل اکبری صحت و حمید فرخ نژاد بر می گردد...سر انتشار ماهنامه ای که هرگز منتشر نشد...حالا پس از گذشت یکسال...سر ذوق آمده ام...دوباره می نویسم...کافکا در کرانه را دارم می خوانم...دوباره می خندم...البته انگار باید جلوی این آخری یک شاید بگذارم... +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 8:46 | قرار نبود، خبر منتشر شود. اما انگار در میانه راه تصمیم عوض شد. فارس، ایسنا، ایرنا و چند خبرگزاری دیگر پایان توقیف هزار و چهل و دو روزه روزنامه همسایه ها را روی خروجی های خود فرستادند. گمان می کنم اهالی خانه شماره 30 خیابان بوعلی، طی یکی دو ماه آینده، در خانه ای دیگر، همسایه ها را منتشر کنند. روزنامه ای که بقول صاحب امتیازش معلوم نیست چند ژنرالش را در انتشار دوباره همراه داشته باشد. فرصتی که توقیف حدودا 2سال ونیمی روزنامه به بچه های همسایه ها داد، شرایط را برای انتشار مجدد تغییر داده، عده ای نمی توانند و تعدادی نیز نمی خواهند در انتشار دوباره همسایه شریک باشند. این مسئله به نظر من تبدیل به یکی از دغدغه های این روزهای محمدحزبایی زاده شده، اگرچه هنوز هم می تواند روی اسکلت اصلی همسایه ها حساب باز کند اما خوب می داند که این برای درآوردن همسایه ها کافی نیست...بگذریم
حالا که سایه همسایه ها دوباره جان گرفته...خاطرات خاکستری عجیب رنگ گرفته اند...دلم خیلی هوای آن پوشه آبی رنگ شماره 8 را کرده... +نوشته شده توسط محمدرضا خالقی زاده | شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 22:56 | ![]() متولد سه شنبه 14 تیرماه 1356 ساعت 15:30 در بیمارستان آپادانا اهواز
تحصیل در دبستان دکتر هوشیار، مدرسه راهنمایی شاهد و دبیرستان شهدا اهواز ورود به دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهواز و تحصیل در رشته مهندسی کشاورزی نویسندگی و کارگردانی فیلمهای کوتاه: توهم، زشت و زیبا و گلهای پارچه ای / انجمن سینمای جوان اهواز سردبیری ماهنامه دانشجویی ره آورد برنده تندیس بهترین طنز دانشجویی کشور، دیماه / 1380 عضو تحریریه بولتن جشنواره تاتر دفاع مقدس / 1382 عضو تحریریه بولتن پنجمین جشنواره تاتر ایران زمین / 1382 سردبیری هفته نامه دیدار، ضمیمه جوان روزنامه همسایه ها دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه همسایه ها یادداشت نویس گروه هنر روزنامه شرق برنده تیتر برگزیده کشور در دوازدهمین جشنواره مطبوعات / مردادماه 1384 یادداشت نویس گروه هنر روزنامه اعتماد دستیار فیلمنامه مجموعه تلویزیونی کارآگاهان عضو گروه نویسندگان مجموعه تلویزیونی ترانه مادری آرشیو موضوعیصفحه نخستپست الکترونیک داستان کوتاه تلویزیون سینما گفت گو ها روزنوشته ها دلتنگی هادوستان عزیز مناردلان سلیم زادهحسن محمودیرضا آشفتهاحسان عابدیقاسم حزباویامید نجوانمجتبا پورمحسن نازنین برادرانآذر اسدی ترانه علیدوستیمصطفی جلالی فخرساناز اقتصاد نیا لیلا صحرایی سعید بهدادبنفشه محمودیشهرام بزرگیبهروز نشانگاربینوآرزو آقابابائیانکلاسورمرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 بهمن 1385 شهریور 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |